یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
شعر بسیار زیبایی از آقای فاضل ننظری در کتاب گریه های امپراطور خواندم که انصافا تحت تاثیرش قرار گرفتم شعری از یک شاعر جوان اما عمیق و پر محتوی
ازباغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کنند
پوشیده اند روی تو را ابرهای تار با این بهانه باز که بارانیت کنند
یوسف به این رهاشدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانیت کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه فرق بین رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شاید بهانه ای است که قربانیت کنند
نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 15:11 | لینک
|