با اتفاقهاي اخير در حوزه محيط زيست و منابع طبيعي و اعتراضهاي پياپي دوستداران محيط زيست احساس كردم واقعا بايد تفكري نو براي جلوگيري از تخريب طبيعت به كار گرفت شايد ديگر باداد زدن، نوشتن وتحسن كردن كاري از پيش نرود شايد نياز به يك تغيير استراتژي باشد ياد داستاني افتادم كه شايدخواندنش خالي از لطف نباشد.
روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي در كنار پايش قرار داده بود.روي تابلو خوانده ميشد من كور هستم لطفا به من كمك كنيد.انديشمندي از آنجا مي گذشت نگاهي به او انداخت چند سكه در كلاه انداخت و سپس بدون آنكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلو را برگرداند و روي آن چيز ديگري نوشت و آنجا را ترك كرد.عصر آن روز به محل برگشت و ديد كلاه مرد كور پراز سكه و اسكناس است مرد كور صداي او را شناخت و پرسيد بر روي تابلو چه نوشته اي انديشمند گفت چيز مهمي ننوشته ام من فقط نوشته هاي شما را به شكل ديگري نوشتم لبخندي زد و به راه خود ادامه داد و مرد كور هيچ وقت نفهميد او چه نوشته بود او نوشته بود امروز بهار است و من نميتوانم آن را ببينم ................
