تبليغاتX
صدرای سبز
 
صدرای سبز
 
 
اجتماعی- زیست محیطی
 

ياد تو تاييد عطر باغ است يادت به دل تخيل زيبا ميدهد

و در سراشيبي به آسمان مي ريزد تكه تكه و سرخ و آتشين در رگهاي شقايق جاري مي شود

در دست افشان لحظه ها تو به نيازم آغوش ياس مانند هديه كردي در نگاهم جوشيدي و در قلم رسيدي

تو ستايش و نهايت خواهش همه بود و نبودي.تو ياد و روح نماز عشق گريه عاشق ترنم پروانه در دريا موجي و در ساحل جاي پاي خاطره ها.صداي تو از جويبار.در كتاب خطوط در شعر وا‍‍‍زه ودر تصوير نفس تو بوي گل ياس و بوي نمازي و تو نوش باده خيامي پس من هم از تو مي گويم و از تو مينويسم.

صدرا

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:7  توسط صدرالدین علی پور  | 

 

چند روز تعطیلی فرصتی بود برای رفتن به دل طبیعت و مرور خاطرات گذشته من با کوهستان جایی که وجودم از ان بود. حدودا۱۰ سال  پیش تیر ۱۳۷۵ پس از گذراندن امتحانات فشرده آخر ترم دچار خونریزی شدید معده شدم طوری که بیش از یک سوم خون بدنم از دست رفت و قرار بود پس از ترخیص از بیمارستان یک سال تحت نظر باشم تا این زخمها بهبود و معالجه شوم در همین گیرو دار مرحوم پدر که حسابی نگران حالم بود تو صیه ای کرد و از من خواست این معالجات را رها کنم و درمان با طبیعت را که معتقد بود تنها راه است پیش بگیرم بلا فاصله در خواست مرخصی یک ماهه کردم و همراه پدر که برای یک دور ه یک ماهه قرار بود در منطقه قرق  گلستانک البرز مرکزی از توابع شهرستان نوشهر و چالوس عازم شدیم .منطقه ای که الحق بهشت گمشده طبیعت ایران محسوب میشود و دیدن آن را به هر دو ستدار طبیعت توصیه میکنم کوهستان سر به فلک کشیده صخرهای عظیم دامنه زیبا و سرسبز آراسته به گلهابی زیبا شقایق های خوشرنگ که چون نقش قالی چشم را نوازش میکرد.چشمه خروشان سفید رنگ که از دل صخره میجوشید و آرام آرام از دامنه میگذشت ودر انتها به جنگل میرسید.دستجات گوزن و کل و بز بدون احتیاج به دور بین چشمی با آرامش مثال زدنی مشغول چرا و گاها بازیگوشی نزدیک غروب اغلب دو یا سه خرس قهوهای آرام در حال تغذیه واقعا با همین جزییاتی که مینویسم بدون کمترین اغراق.برنامه روزانه مشخص داشتیم صبح زود پیاده روی و سرکشی از منطقه صبحانه مفصل البته گاها تغذیه خاص رژیمی با مواد طبیعی و تر جیحا تازه کمی استراحت عصرها ورزش و گشت عصرگاهیو شب خوابیدن زیر نور ماه و گنبد هزار نگین راه شیری باور کنید در ان ایام جزیی از طبیعت شده بودم و التیام بیماری را ذره ذره حس میکردم بعد از پایان ماموریت به پزشک معالجم مراجعه کردم و بهتش را در بررسی مجدد زخمها دیدم و از آن روز تا کنون به لطف خداوند مشکلی نداشتم .این خاطره مقدمه ای بود بر ان که بگویم ما در سراشیبی تند و با سرعت سر سام آوری روز به روز ماشینی تر و کم تحرک تر از طبیعت فاصله میگیرم باور کنیم درمان بسیاری از آلام جسمی و روحی مااز دوری طبیعت نشات می گیرد از هر امکانی برای بودن با طبیعت استفاده کنیم که هم جسم را میسازد و هم روح را و به عنوان یک معلم بزرگ ارتقاو اعتلا و نزدیکی به خداوند همواره مانند یک دانشکاه ما را به خود میخواند  چه انکه هر پیامبری قبل از رسالت تکلیف به بودن در طبیعت و ساخته شدن در آن را داشت.شادی نشاط ذاتی و عمیق آرامش واقعی و صاف کردن دل و روح از ناهنجاری و نا خالصی با طبیعت ممکن  و دست یافتنی است و خدا در دل طبیعت لحظه به لحظه یافت میشود .طبیعت را دوست بداریم با آن باشیم و حافظ آن.....

صدرا

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:37  توسط صدرالدین علی پور  | 

 همه ناراضی و ناراحتیم خسته و معترض مدام مینالیم از این که وقت نداریم.گرفتاریم........... یه روز همه اینارو میندازیم گردن آلودگی هوا  یه روزترافیک یه روز گرونی گوجه فرنگی یه روز مسکن و درآمد ازدواج و مشکلات خانوادگی و هزار چیز دیگه که هر روز به این فهرست اضافه میشه.میگم اگه همه این مشکلات حل بشه واقعا شادی میاد تو دلامون .من فکر میکنم مشکل خیلی اساسی تر دیشب به دوستم میگفتم انگاری پرنده ها هم غمگینند و دیگه نمی خونند اصلا در و دیوار درخت و آسمون شهر مون غمگینه.یه کم دورتراپدرا و مادرامون با داشتن همه مشکلات و گرفتاری این همه غمگین نبودند شاد بودن و مدام میگن یادش به خیر  جمع شدن افراد خانواده دور حوض آبی رنگ حیاط خونه با چهار تا ماهی قرمز با یه نون سنگک و یه هندونه روی زیلوی رنگ و رو رفته حال و هوایی داشت که نگو و نپرس. میگم باید شاد بودن وتمرین کرد باید هر کاری کرد که شادی برگرده تو دلامون به جای این همه مناظره مصاحبه مشاجره و تقصیرارو به گردن هم انداختن همت کنیم واسه شاد کردن دل آمایی که دارن ذره ذره میمیرن بذاریم شادیهاشونو انتخاب کنندواسه شادی نمیشه نسخه پیچید هر کسی یه جور خوشه. باور کنیم که

شاد بودن هنر است   شاد کردن هنری والاتر

 باور کنیم که دل خوش سیری چند............................

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:31  توسط صدرالدین علی پور  | 
 

چند روزی بود تلاش میکردم حال دوستی رو بپرسم که دلم براش حسابی تنگ شده بود         دوستی که کلی از بهترین روزای زندگیمو باهاش گذروندم دوستی که یه دنیا خاطره ازش داشتم.

بعد از کلی تلاش اس ام اس  زدن گرفتن شماره دیدم هیچ خبری ازش نیست انگاری آب شده بود و رفته بود زیر زمین تا اینکه دیشب یه اس ام اس ازش گرفتم که نوشته بود من ترکیه هستم دارم کارامو میکنم برم کانادا اونم  واسه همیشه.اونم کی ؟کسی که تا صحبت از رفتن میشد میگفت باید موند باید سوخت باید ساخت و از این جور حرفا...

برمیگردم ۱۰ سال پیش و میبینم همه دوستای خوب آدمای اهل دل دونه دونه رفتن  نادر.رضا  راحله مهدی رامین مهران شیوا محسن.و خیلی های دیگه که هر چقدر اسمای بیشتری تو ذهنم میاد دلم بیشتر میگیره.نمیدونم چرارفتن از جایی که از خاکش به وجود میای با خاطراتش زندگی میکنی با کوهاش با دریاهاش با جنگلاش با کویر بی انتها و صافش با آسمون پر ستارش لحظه لحظه عمرتو می گذرونی یه آرزو شده.کوچ می کنیم آروم آروم یواش یواش اونم نه کوچ دسته جمعی که همه با هم باشیم هر کسی می پره  یه جایی و تا آخر عمر با خاطرات و دلتنگیاش زندگی میکنه ولی حاضر نیست برگرده.

من دچار خفقانم  خفقان و دلم میخواهد فریاد بلندی بزنم.................................  

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:29  توسط صدرالدین علی پور  | 

احساس به خواب رفته...

متفاوتم از همیشه.  گذر از مرحله ای و ورود به حس و حالی دیگر

همه چیز مثل سابق است.اما نه من .من دیروز

بخشی از من رفت امروز    اما من کامل تر شده ام

بالغ تر   بزرگتر  و عمیق تر

بی نیاز شدم در عین نیازمندی

خالی شدم در عین انباشتگی   هوشیار شدم در عین مستی

مثل خواب پر حادثه ای بود شبم و پر از رویا شدم در عین بی خوابی

فردا را نمیدانم اما امروز روز دیگریست..........

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:17  توسط صدرالدین علی پور  | 

میخواستم تو اولین نوشته هام کمی از خودم بنویسم و ارتباطم با محیط زیست اینکه تحصیلاتم محیط زیسته اینکه تو این حوزه کار کردم اینکه روزهای بسیاری را تو دل کوه وطبیعت گذروندم اینکه از کودکی همراه پدر با کوهستان و رمز و رازش آشنا شدم و ساعتها در دل برف و سرما گله های سیصد تایی کل و بز و قوچ و میش میشمردم و انگشتهای پاهام که از فرط سرما بیحس میشد به هم میساییدم و ..........اینکه پدرم یک محیط بان عاشق محیط زیست بود.پس ترجیح دادم درباره پدرم بنویسم که آموزگار بزرگ طبیعت شناسی من بود.

پدرم زاییده دامان کوههای سر به فلک کشیده البرز مرکزی بود جایی که در طبیعتان استواری صلابت و موج میزند و مردمان آن دیار نیز پر صلابتند و پر رمز و راز در عین حال دارای افکار زیبا و شاعرانه و به قول نیما  که خود زاییده آن دیار است

من از این دونان شهرستان نیم       خاطر پر درد کوهستانیم

عشق به طبیعت در وجودش ریشه داشت و زندگی در شهر و دلمشغولیهایش ذره ای از توجه او به طبیعت نمی کاست.در سال ۱۳۴۶ مرحوم رشید جمشید بنیانگذار کانون شکار ایران طی سفری  جهت آشنایی با حیات وحش منطقه دارد وشهریار به عنوان راهنما گروه را همراهی می کند و در طول سفر با جدیت و علاقه وافرش به طبیعت آشنا میشوند و پیشنهاد همکاری و استخدامش در شکار بانی عنوان میشود  و او از ان پس چون سربازی دلسوخته لحظات عمر خود را در حفاظت و صیانت از طبیعت می گذراند.و در طول سی سال خدمت خود بیش از پیش به الهام از طبیعت در خداشناسی رسیده بود از برف و کولاک و بهمن به عنوان عاملی جهت افزودن روحیه صلابت و پشتکار و از بهار به عنوان تجلی حیات واز تابستان به عنوان فصل تکاپو و تلاش  یاد میکرد و پاییز و رنگارنگی طبیعت زیبا را میستود .افسوس بی پایانش از نابودی حیات وحش بود و تعرض بیگانگان به حریم طبیعت و در طلاطم رویارویی با نامحرمان طبیعت تا مرز جان پیش میرفت و سرانجام در ۲۴ آذر ۱۳۷۶ روز نیمه شعبان در سرکشی از منطقه بهمن در پایان خدمت ۳۰ ساله بهمن طومار زندگی اش را در هم می پیچد و زندگی سرشار از دلیری و استواریش خاتمه میدهد.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد      فریبنده زادو فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی     رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

یادش  گرامی و راهش پر رهرو                                      (صدرا) 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:50  توسط صدرالدین علی پور  | 
 
  بالا