تبليغاتX
صدرا
اجتماعی- زیست محیطی

شهر كوموموتو  به عنوان يك شهر صنعتي اما پاك جاذبه هاي منحصر به فردي داشت و در يكي از دانشگاههاي معتبر زيست محيطي اساتيد دانشگاه در خصوص تجارب زيست محيطي توضيحاتي دادند.همچنين با اتوبوس به شهر ميناماتا رفتيم جايي كه ورود جيوه به آب دريا باعث تجمع سموم در ماهي ها شد و استفاده از اين ماهي ها باعث بروز بيماري عجيبي شد كه به اين نام نامگذاري شد.و جالب آنكه بعد از حدود 50 سال بعد از اين واقعه موزه فوق العادهاي در اين باره در آن شهر بنا شد و روزانه هزاران نفر از آن عكس ها و فيلم هاي مربوط به اين فاجعه جهت عزم تكرار فاجعه مشابه و ذوستي با محيط زيست بازديد مي كنند .روز بعد با قطارهاي سريع السير كه يكي از بي نظير ترين سيستم هاي حمل و نقل بين شهري جهان محسوب مي شوند به كيتو كيوشو  رسيديم و سه روز در آنجا بازديدهاي متعددي داشتيم.خصوصو شهر زيست محيطي كه مراحل بازيافت خودرو بازيافت لوازم خانگي كاغذ و بطري هاي پلاستيكي ديدني بود.همچنين بازديد از دانشگاههاي محيط زيستي و ارائه اساتيد در خصوص اكو تون كه شايد يكي از ضروري ترين اقدامات براي تهران باشد.

امروز در هيروشيما هستيم و فردا بازديدي از محل صانحه  بمب اتمي در اين شهر داشته باشيم  كه اساتيد توضيحات زيادي در خصوص اين فاجعه كه منجر به كشته شدن 150 هزار نفر در اين شهر و تولد كودكان ناقص الخلقه تا ساليان بوده است دادند .جالب آنكه علاوه بر موزه هاي تاريخي موزه هاي خاص براي ياد آوري حادثه هاي ناگوار مانند بيماري ايتا ايتا مينا ماتا و حادثه بمب اتمي براي ياد آوري و جود دارد و تنها با افتخارات  گذشته و دستاوردهاي حال زندگي نمي كنند و از غرور بزرگ نمايي بي خود پرهيز مي كنند و اين درس بزرگي يود افزون بر در سهاي ديگر.تا بعد

نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 17:8 | لینک  | 

ورودمان به توكيو اگر چه مصادف با تاريكي هوا بود اما از لحظه ورود نظم و هماهنگي و هارموني اجزاي شهر و همچنين انجام و ظايف محوله مربوط به هر فرد در هر مسئوليت چشمگير بود.ساعت 9 يكشنبه به وقت توكيو دوره با حضور مسئولين بنياد ژاپن رسما آغاز شد البته بدون تشريفات آنچناني و در زمان كوتاهي مباحث آموزشي آغاز شد.اولين سرفصل تجربه ژاپن در كنترل آلودگي محيط زيست بود.جالبتر نشان دادن  تجارب ژاپن بود كه در سه مرحله بعد از جنگ جهاني طبقه بندي شده بود مرحله اول مرحله حفظ حيات و نجات از گرسنگي مرحله دوم رشد اقتصاد خانواده ها و مرحله سوم بالا بردن  توليد ناخالص ملي كه در اين مرحله با بالا   برد ن  آن  تا 2 برابر آلاينده ها 4 برابر افزايش يافت و نشان دادن فيلم هايي از اوج آلوذگي محيط زيست و شروع فجايع غيز قابل باور در ژاپن حدود 40 سال قبل.

سپس نقش دو لتهاي محلي و دولتمردان و ايجاذ يك نظام هماهنگ  در ايجادفرايند مقابله با فجايع غير قابل جبران مانند بيماري ايتاي ايتاي و بيماريهاي قلبي و تنفسي و حفظ اكوسيستم هاي طبيعي كه در يك فيلم  مستند مرحله به مرحله تدوين شده بود حيرت آور بود.

بعد از ظهر بازديدي از يك نهاد محلي كنترل و برنامه ريز در حوزه محيط ريست انجام شد.فردا توكيو را براي بازديد از امكانات كنترل آلودگي هوا و محل هاي دفن و بازيافت زباله و شركت در كلاسهاي مرتبط در كيوتو .هيروشيما و ازاكا ترك خواهيم كرد.با نداشتن كيبرد فارسي از اين مفصل تر نمي توتانم بنويسم تا بعد.

نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 14:59 | لینک  | 

چنذي قبل بنياد ژاپن فراخواني ذر خصوص برگذاري دوره اثرات توسعه بر محيط ريست نمود و از اساتيدو متخصصين محيط زيست براي شركت در اين فراخوان از كشورهاي اسيايي دعوت نمود .به توصيه يكي از اساتيد در اين دوره شركت نمودم و پس از انجام گزينش كتبي و شفاهي برگزار شده توسط سفارت ژاپن در ايران به عنوان عضو پذيرفته شده از ايران از شنبه 9 آبان به مدت يك ماه عازم ژاپن شدم در طول سفر از شراط و ويژگي دوره خواهم نوشت

نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 18:26 | لینک  | 

سه روز تعطیلی آخر هفته بهترین فرصت بود که بعد از مدتها مشغله و دردسرهای بی نتیجه زندگی بی سرو سامان شهر باز به دل کوه بزنم.همین طور هم شد با برادرم که معمولا بهترین همراه کوهنوردی من است و خاطرات زیادی داشتیم از جای جای کوههای البرز از زمان کودکی همراه با پدر ٬راهی شدیم.

شب را در روستا ماندیم و صبح زود زمانی که هوا رو به روشنی می رفت از دره سوکار راه افتادیم .از همان لحظه شروع مدام مرور خاطرات بود حتی بازگویی خاطرات پدر بزرگ و شکار پلنگی که به روستا می آمد.پلنگی که گاوها و گوسفند ها را می درید و نهایتا پدر بزرگ در حوالی ده اورا گیر انداخته بود و با تفنگ سرپر زخمی اش کرده بود و حمله پلنگ و پدر بزرگ که تفنگ خالی را که مجال برای پر کردنش نبود در دهانش میگذارد و پلنگ با تفنگ از صخره پرت می کند.  پایین هم یکی از اهالی با تبر به سراغ پلنگ می رودبدون توجه به ممانعت اهالی و پلنگ زخمی پایش را می گیرد و خرد می کند و نهایتا کشتن پلنگ و هر بار که از کنار آن کوه و آن سنگ بزرگ که پدر بزرگ نشانش را می داد می گذریم این خاطره مرور می شود.

و خاطرات ما همراه پدر دیدن دسته های کل و بز .شکار کبک آن هم اول او را بپرانی و سپس در حین پرواز شلیک کنی(البته در ۱۰ سال اخیر هر گونه شکاری را جز ماهیگیری برای خودم ممنوع کرده ام).دیدن خرس و گراز که عصرها زمان برگشت به سمت باغهای اطراف ده برای خوردن سیب و گیلاس سرازیز می شدند.و روشن کردن آتش و راه انداختن سرو صدا توسط کشاورزان برای فراری دادن آنها که ثمری نداشت .آنها هرشب برای ضیافت  می آمدندو گاهی علاوه بر خوردن میوه شاخه درختها را می شکستند.خاطرات شبها ماندن در کوه کنار آتش که تا صبح از سرما دهها بار برای گرم شدن همه قسمتهای بدن موقعیت خود راتغییر می دادیم.خاطرات ماندن در گوسفند سراها در آغل هایی که برای حفظ چوپانان از سرما در دل زمین ایجاد می شد و صبحگاهان صدای زنگ بزها و راه افتادن آنها برای چرا و سر و صدای چوپانان.گاهی فکر می کنم این خاطرات مربوط به ۲۰۰ سال پیش است.اما تنها ۲۰ سال از آنها می گذرد .همه چیز با سرعت مهار نشدنی حتی در دل کوهستان در حال تغییر است و حرکت به سمت نابودی و محو همه عوامل آسایش و آرامش انسان که بی طبیعت هیچ است.

در طول مسیر من از میوه هیچ درختی نمی گذشتم زرشک و زالزالک و آلبالوی صحرایی همه را امتحان می کردیم کنار چشمه ای صبحانه مفصل و باز هم راو و نهایتا رسیدن به ارتفاعات کوه گرگ.واقعا احساس سبکی و رهایی بود سکوت کوه هوای خنک پاییز و موج خوردن علفهای طلایی رنگ با باد پاییزی و صدای کبکها که برای نوشیدن آب به پایین دست می آمدند.آتش و داغ شدن سنگ و پختن غذا بر روی سنگ.اصلا هر اقدامی که مرا به آن دورها برگرداند برایم آرامش بودرهایی بود و حس پرواز در دل طبیعت.

نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 10:31 | لینک  | 

۲۰ سال پیش زمانی که من دانش آموز سال سوم راهنمایی بودم پدرم نواری از استاد شجریان با عنوان بیداد به منزل آورده بود و این نوار تا مدتها همدم من بود.شاید صد ها بار گوش کرده بودم خصوصا نوای سنتورش که مرا سحر خود کرده بود آنقدر که تمام زیر و بم های آن را در ذهنم از بر بودم .تاثیر این صدا در من به اندازه ای بود که به اصرار از پدرم خواستم تا سنتوری برایم بخرد اوایل با مخالفت او مواجه شدم که از درس و کارها می افتی اما اصرار من ادامه داشت تا شبی که موفق شدم و سنتور را خریدم و چه شبی بود آن شب که تا صبح چندین بار از خواب بیدار میشدم جعبه سنتور را باز می کردم دستی بر آن می کشیدم و مجددا می خوابیدم از آن روز تا به امروز سنتور همدم همیشگی من است و نوای جاودانه سنتور مشکاتیان در گوشم طنین انداز است که شروعی بود بر اشتیاقم به سنتور. دیشب در حالی که در حال نواختن سنتور بودم پیامی از دوستی هنر مند دریافت کردم که مشکاتیان از دنیای خاکی پر کشید و همراه با صدای سنتورش جاودانه شد. چند لحظه سکوت من و سکوت سنتورم و غمی سنگین در دلم از فقدان بزرگی دیگر از اهالی هنر و افسوس از سکوت او و سنتورش.یادش گرامی و روحش شاد
نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 16:57 | لینک  | 

امروز مطلب خیلی خوبی به مناسبت نزدیک شدن باز گشایی مدارس در یکی از وبلاگها خواندم و احساس خوبی پیدا کردم از مرور خاطرات کودکی و مشق و تکالیف شب که حیفم آمد با شما تقسیم نکنم این مطلب را در اینجابخوانید
نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 13:56 | لینک  | 

امروز کامنتی داشتم که دوست دانشجویی از من خواسته بوددر باره محیط زیست بیشتر بنویسم  تا دانشجویان تازه نفس و علاقمند بتوانند بیشتر استفاده کنند.تلنگری بود بر رشته افکارم که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده است.کاری به هیچ چیز ندارم یعنی تخصصی در امور دیگر مانند سیاست ٬اقتصاد٬صنعت و ...ندارم اما در این حوزه که حوزه تخصصی ماست هیچ پیشرفتی ندیده ام.

چه بنویسم از کدام بالندگی و افتخار بنویسم.ما که سابقه نزدیک ۵۰ساله تاسیس نهاد ی جهت حفاظت و ضیانت از محیط زیست را داریم در یک اقدام ضربتی شوارایعالی محیط زیست که با توجه به قدرت تصمیم گیری مناسب با توجه به حضور وزرائ مرتبط و رییس جمهور پشتوانه ای برای حمایت از محیط زیست بودمنحل می شودو امروز به جایی رسیده ایم که در مجلس بحث تصویب ادغام سازمان محیط زیست با وازرتخانه آن هم وزارتخانه ای با سیاست بهره برداری(وزارت جهاد و کشاورزی) را داریم. 

هر طرحی ولو با تخریب مستقیم محیط زیست در هر کجا با هر شرایط اجرا شد.حتی با مخالفت ساز مان محیط زیست از میان گذر کنار٬ گذرو تا هر گذری که خواستند.جنگل ها و مراتع بدون هیچ سیاست احیا بهره برداری شدند .البته پیشرفتهای دیگری در راه است دماوند آسفالت می شود.خدا را چه دیدید شاید در آن برج هم ساختند.به که بنویسیم چه بنویسیم.این اطلاعات و تجربیات ما اگر نتواند بعد از این همه سال داعیه محیط زیستی بودن نتواند جان بره آهویی که به اشتیاق آب می آید در دل شب تیر باران می شود نجات دهد به چه کار می آید.شاید اصلا ننویسم اوضاع بهتر شود.

تا دلتان بخواهد حرف زدیم و از اهمیت محیط زیست گفتیم چه جلسات و کنفرانس و کنگره اندر مزایای آن گذاشتیم چه سفر ها رفتیم کسب تجربه کردیم .امروز من با تاسف می گویم که در طول این سالیان همچنان به عقب رفتیم.هنوز هم محیط زیست نهادی است که ریاست آن را در طول این سالیان به عنوان یک جایگاه تشریفاتی و ژستی  برای استفاده از خانم ها در کابینه و یا بدست آوردن دل کسانی برای واگذاری مسئولیت بی درد سر مطرح بوده است.و هرکسی با هر تخصصی و قتی از همه جا رانده می شود تازه می شود متخصص محیط زیست از اقتصاد ٬ مکانیک ٬پزشک وگیاه شناس تا دبیر ادبیات که پروژه های ارزیابی زیست محیطی انجام می دهد.سالی چند صد فارغ التحصیل در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری فارغ التحصیل می شوند و بیکار در حسرت کوچکترین فرصت شغلی و محیط زیست همچنان در دستان پر قدرت افراد غیر متخصص ذره ذره در حال فناست. من اینها راسالهاست می بینم و می شنوم پس من من چه بنویسم از کجای این حکایت که سالیان سال خود و خانواده ام جز بی مهری و بی توجهی به آن چیزی ندیدیم و نشنیده ایم.من از این حرفهای بی عمل خسسته ام و اعتقاد دارم.

از حرف ندیدیم به جز تیرگی دل         زنهار ز گفتار گذشتیم علی الله

نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 10:18 | لینک  | 

مهران مدیری در حوزه کارهای طنز همیشه حرفهای جدید برای گفتن دارد و سریالهای ارائه شده اش همه طیف های جامعه را تا مدتهاتحت تاثیر قرار می دهد.دیروز در روزنامه می خواندم قرار است با شروع فصل پاییز مجموعه جدیدی به روی آنتن بگذارد .

انصافا بعضی قسمت های مجموعه مرد دو هزار چهره بعد از سریال عینا اتفاق افتاد که من فکر میکنم مدیری با عالم غیب هم ارتباطاتی داشته باشد.موضوعات مربوط به فوتبال و فوتبالیستها و آن مربی از فرنگ آمده و دیروز هم  دلایل از باند خارج شدن هواپیما از باند آن هم به دلیل عدم تمرکز خلبان و در گیری اش با مدیر عامل شرکت هواپیمایی شاید به دلیل خوب پخته نشدن کباب در کاکبین هواپیما٬ راستی که هیچ وقت نفهمیدم هواپیما چرا سقوط می کند.امیدوارم قسمتهای دیگر مرد دو هزار چهره به واقعیت تبدیل نشود.امیدوارم.

چه می شود کرد ما هم این روزها از بی مطلبی در حوزه محیط زیست رفتیم سراغ چهره های محبوب هنری و ورزشی.

نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 10:24 | لینک  | 

وقتی از کسی صحبتی می کنیم و بلافاصله همون موقع یا چند روز بعد می بینیمش میگیم خیلی حلال زاده ای و این هم تو فرهنگ ما یه جورایی جا افتاده به این موضوع خیلی فکر نکرده بودم تا روز  قبل که این موضوع برام اتفاق افتاد اون هم خیلی عجیب...

برای دیدن دوستی به اتفاق دوست خوبم آقای مهندس حیدرزاده به شمال (نور) رفتیم.تو راه برگشت از هر دری صحبت شد و بالاخره موضوع به ورزش ختم شد صحبت خرید باشگاههای انگلیسی توسط پولدارهای عرب و صحبت از خرید نیوکاسل توسط یک ایرانی دوستم میگفت که پیشنهاد مربیگری تیم به علی دایی داده شد. و من طبق معمول شروع کردم به تعریف و تمجید از علی دایی که برای من سمبل یک ایرانی با تعصب و کسی است که اسمش واسه ایران و ایرانی باعث افتخاره و شخص لازم الاحترام و اون هم از پروژه خیریه علی دایی و کارهای خیرش می گفت که برای من جای تحسین بیشتر پیش می آورد در همین صحبتها بودیم که یک دفعه دیدیم علی دایی به همراه برادرش و دو تا همراه دیگه در حال دویدن کنار جاده درست روبروی ما می آمدند.آدم تا این اندازه حلال زاده و موضوع تا به این اندازه جالب واسم پیش نیومده بود. ما از ماشین پیاده شدیم و گفتیم الان ذکر خیر شما بود و خصوصیات منحصر به فرد شما ٬کمی در باره مسایل مختلف حرف زدیم اون هم انگار از این اتفاق در عجب بود و سعی می کرد احساس بیشتری از خودش بروز بده و بعد از هم خداحافظی کردیم.ضمنا ازش خواستیم تا در برخی نشست های مربوط به حمایت از محیط زیست به عنوان یک چهره مقبول جامعه کمکمان کند.

بعد ازخداحافظی داشتم فکر می کردم آدمها فقط به نام نیکشان می مانند نه چیز دیگر ضمن اینکه اعتقادم به مثبت بودن وقابل احترام بودن  علی دایی بیشتر شده بود.

نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 15:49 | لینک  | 

این روزها بیش از هر زمانی دلتنگ همه دوستان و بستگانی شدم که به دلایل مختلف از کشور رفتند دوستانی بهتر از جان دلتنگشان بودم و چاره ای نمی دیدم جز آنکه نامه ای برایشان بنویسم و یاد نامه هایی افتادم که روزگاری نه چندان دور به آنها می نوشتم و کارتهایی که در عالم کودکی برای تبریک عید برای هم می فرستادیم.

راستی چرا دیگر نامه نمی نویسیم؟ یک نامه چه قدر موضوع با خود داشت هیجان نوشتن برای دوست و زیبا نوشتن و منظم نوشتن که نشان از  شخصیت نویسنده داشت .استفاده ازشعر و کنایه برای نزدیک کردن دلها و ابراز دوستی ها٬ بستن پاکت و چسباندن تمبر با خیسی زبان و نوشتن آدرس و تشکر از پستچی.و از طرف دیگراشتیاق دیدن پستچی گرفتن نامه و باز کردن نامه با هیجان و خواندن کلمه به کلمه با دل و جان گویی هر کلمه خونی بود که در رگها جاری میشد.همه و همه که یک دنیا رمز و راز در خود داشت. راستی که همه را یک جا از دست دادیم.

این روزها همه ارتباطمان شده تلفن ٬اس ام اس و ایمیل (البته آن هم این روزها کمی مشکل شده)و خلاصه نامه ای نوشتم برای دوستان و بستگان دور از وطن.

تقدیم به آنهایی که هنوز دوستشان دارم(رضا٬نادر٬مهدی ٬راحله٬علی ٬محسن ٬امید٬نگار ٬حسین و مریم)اگر احوالی از ما خواسته باشید. ما همه خوبیم یعنی خیلی خوبیم ملالی نیست جز دوریه شما.اینروزها وقتی بیشتر فکر میکنم از خودم می پرسم که شماها اصلا برای چه از خانه خود رفته اید مگر اینجا چه کم داریم آب داریم نان هم داریم آبادانی هم داریم. ملت بزرگی هستیم تاریخ چند هزار ساله داریم ٬مسلمانیم و حتی قبل از مسلمانی شعارمان گفتار نیک پندار نیک و کردار نیک بوده است .مگر شما همین ها را نمی خواستید؟جدیدا از من هم می خواهید که بیایم آنجا باور کنید من خوبم من در این جا ریشه دارم من از اینجا چه می خواهم نمی دانم.......

این حرفها و حدیثها که این روزها می شنوید باور نکنید ما در حال پیشرفتیم .ماهواره داریم٬در علوم   مختلف سر آمدیم و کلی آدم  نابغه داریم کم کم داریم قدرت اول منطقه و جهان  میشویم.طبیعی است که همه با ما دشمن باشند و چشم نداشته باشند ما را ببیند.خلاصه سرتان را درد نیاورم  همه چیز به خوبی برگزار شد و همه حرف و حدیث ها تمام شد .ما همه خوبیم و همه اغتشاش گران و مخل آسایش جان و مال مردم به زودی مواخذه می شوند .

راستی  حال شما چطوره مطمئنا شما هم خوبید .راستی همه خوبند بیش ازاین مزاحم اوقات شما نمی شوم و برای شما آرزوی تندرستی و سلامتی می کنم.

مر غ و خروس و اردک عید.....  ببخشید اگر خنده زنی بر خط زشتم قلم چک چک می کرد من بد نوشتم

راستی زودتر بیایید دلمان برای شما تنگ شده

نوشته شده توسط صدرالدین علی پور در ساعت 18:7 | لینک  |